گریه و عشق و خنده (دوست دارم مایکلللل)

مایکل: بعداز اجرا در بیست و پنجمین سالگرد موتان،بله. ولی وقتی داشتم به طرف ماشین می رفتم یه پسر بچه ی کوچولو اومد، انگار 12 ساله بود، یه پسر بچه ی کوچولوی یهودی بود، و گفت وااااااااای، تو شگفت انگیز بودی. کی بهت یاد داده این شکلی برقصی؟ " و برای اولین بار، احساس کردم کارم رو به خوبی انجام دادم، چون میدونم بچه ها دروغ نمیگن و بعداز اون هم واقعا احساس خیلی خوبی نسبت بهش پیدا کردم.

اپرا: تو میخواستی، تو احساس خیلی خوبی پیدا کردی، احتمالا می خواستی بگی.. ی، ی...ی! (به تقلید از مایکل)
مایکل: (میخندد)