مایکل جکسون - ئی ام جی جی 7

دنیایی جاویدان برای همیشه | Michael Jackson | Emjj7.ir

باید عشق را به دنیا بازگردانیم.

باید عشق را به دنیا بازگردانیم...به یاد آوریم که عشق مهم است. یکدیگر را دوست داشته باشیم، ما همه یکی، هستیم.

23 ژوئن 2009 - آخرین سخنان مایکل بر روی صحنه تمرین This Is It

"تمامش به خاطر عشق است... ع.ش.ق...؛
پایان هر جمله ای که روی صحنه بر زبان می آورد....

عشق،‌ما یکی هستیم..

۰۹ مرداد ۰۰ ، ۲۳:۵۶ ۰ نظر
پاتروماس

بروک شیلدز آهنگ مورد علاقه ی مایکل جکسون

آهنگ مورد علاقه ی مایکل جکسون هیچ کدام از این شاهکارهای بیشماری که خود خلق کرده، نیست، آهنگ مورد علاقه ی او آهنگی است که چارلی چاپلین برای عصر جدید نوشت: "Smile"
.Smile though your heart is aching

لبخند بزن، گرچه قلبت پراز درد است.

بروک شیلدز

===========

مایکل جکسون چارلی چاپلین

۱۰ آبان ۰۰ ، ۲۲:۴۰ ۰ نظر
پاتروماس

موفقیت و شهرت

موفقیت و شهرت

فشار موفقیت با آدم کارهای خنده داری می کند.بسیاری از آدم ها خیلی سریع به موفقیت دست می یابند و این یک اتفاق لحظه ای در زندگی شان است. بعضی از این افراد، که موفقیت شان ممکن است فقط برای یکبار باشد، نمی دانند از آنچه برایشان اتفاق افتاده چطور استفاده کنند.

من از آنجا که تا الان مدت ها در این کسب و کار بوده ام،به شهرت از زاویه متفاوتی نگاه می کنم.فهمیده ام که تنها راه اینکه برای خودت باشی و نفسی بکشی دوری کردن از جار و جنجال و تا حد ممکن آرام زندگی کردن است.فکر میکنم این کارا از بعضی جهات خوب و از بعضی جهات دیگر بد است.

شهرت می تواند بهای خیلی سنگینی داشته باشد.
آیا بهاییی که میپردازی ارزشش را دارد؟ تصور کن که واقعا هیچ حریم خصوصی نداری، واقعا هیچ کاری نمیتوانی بکنی مگر اینکه مقدمات خاصی از قبل فراهم شده باشد.
رسانه ها هر چه را میگویی چاپ میکنند.
هر کاری را که انجام بدهی گزارش می کنند. آنها می دانند چه میخری، چه فیلم هایی را میبینی هر چه بتوانی فکرش را بکنی. اگر به یک کتابخانه  عمومی بروم، آنها عنوان کتاب هایی را که نگاه می کنم چاپ میکنند. یکبار در فلوریدا، تمام برنامه ام را، هر کاری که ساعت ده صبح تا شش عصر انجام دادم، در روزنامه چاپ کردند.

«بعد از این کار، آن کار را کرد، و بعد به سراغ آن یکی کار رفت، به فلان جا رفت، بعد از این به آن خانه رفت، بعد او...»یادم می آید خودم فکر میکردم،
«اگه سعی داشتم کاری رو انجام بدم اتفاقا نمیخواستم تو روزنامه گزارش بشه، چی؟»اینها همه بهای شهرت است.فکر می کنم با این کار آنها وجهه من در ذهن مردم وارونه جلوه داده میشود.آنها، علی رغم تمام پوشش خبری ای که قبلا ذکر کردم،تصویر واضح یا کاملی از شخصیتی که دارم نشان نمی دهند. در برخی موارد،اطلاعات دروغ و خلاف واقع را به عنوان واقعیت چاپ میکنند،و اغلب فقط نیمی از ماجرا را تعریف میکنند. بخشی که چاپ نمی شود غالباً همان بخشی است که با روشن کردن واقعیات از جنجالی بودن خبر می کاهد.
در نتیجه، به نظرم بعضی ها فکر نمی کنند من کسی باشم که تعیین میکند در حرفه اش چه چیز باید اتفاق بیافتد.هیچ چیز نمی توانست تا این حد دور از واقعیت باشد. من به این متهم شده ام که مسئله حریم خصوصی تمام فکرم را به خود مشغول کرده است و واقعاً همینطور است. وقتی مشهور هستی مردم همه به تو زل می زنند.آنها می خواهند تو را تماشا کنند و قابل درک است، اما تحمل این وضعیت همیشه آسان نیست.

اگر از من بپرسید چرا اغلب در انظار عمومی عینک آفتابی می زنم،به شما میگویم به این دلیل است که صرفاً دوست ندارم مجبور باشم مدام با همه ارتباط چشمی برقرار کنم. این راهی برای پنهان کردن ذره ای از خودم است.بعداز اینکه دندان عقلم را کشیدم، دندانپزشک به من یک ماسک جراحی داد که در مسیر خانه آن را به صورت بزنم تا میکروب ها را دور نگهدارد. من از این ماسک خیلی خوشم آمد.عالی بود - خیلی بهتر از عینک بود - و خیلی لذت داشت وقتی این طرف و آن طرف می رفتم برای مدتی به صورتم می زدم. حریم خصوصی در زندگی من آنقدر کم است که پنهان کردن ذره ای از خودم راهی است که خودم از تمام چیزها استراحت بدهم. شاید کارم عجیب و غریب تلقی شود. می دانم، اما من حریم خصوصی را دوست دارم.

مایکل جکسون

۱۲ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۴:۱۶ ۰ نظر
پاتروماس

مشکلات فراموش می شود

مایکل جکسون - مشکلات

مواقعی بود که،درست قبل از شروع برنامه، به خاطر مسائل خاصی، مثل مشکلات کاری یا شخصی،اذیت بوده ام. در ذهنم می گفتم، « نمیدونم چطور با این مشکل کنار بیام، نمی دونم چطور میخواهم برنامه رو اجرا کنم. نمیتونم اینطوری اجرا کنم.»

اما همیشه به محض اینکه به گوشه صحنه می رسیدم، چیزی اتفاق می افتد. ریتم شروع میشود و نورها به من می خورد و مشکلات فراموش می شود. این بارها برایم اتفاق افتاده است. شوق و هیجان اجرا بر من چیره می شود. انگار خدا می گوید، «بله، تو می توانی. فقط صبر کن. صبر کن تا این را بشنوی.» و ضرب آهنگ زمینه وارد ستون فقراتم می شود و آن را به لرزه در می آورد و تمام وجودم را فرا میگیرد. گاهی اوقات تقریباً اختیارم را از دست می دهم و موسیقیدان ها می گویند، «چی کار داره میکنه؟» و فقط مجبور می شوند مرا دنبال کنند. حالتی پیش می آید که کل برنامه ریزی یک قطعه را تغییر می دهی. می ایستی و برای همه چیز از نو طرح میریزی و کلا چیز دیگری انجام میدهی. آهنگ تو را به جهت دیگری می کشاند.

مایکل جکسون

۲۰ مهر ۹۹ ، ۱۵:۰۰ ۰ نظر
پاتروماس

دستکش سفید

دستکش سفید در یک دست

من از چند سال قبل از تریلر هم فقط یک دستکش دست میکردم. به نظرم دستکشِ تک چیز جالب و معرکه ای بود. پوشیدن یک جفت دستکش خیلی عادی به نظر می رسید، اما یک دستکش تک چیز متفاوتی بود و قطعاً مُد به حساب می آمد. اما من مدت هاست که معتقدم بیش از حد قیافه و ظاهر فکر کردن یکی از بزرگترین اشتباهی است که می شود مرتکب شد، زیرا یک هنرمند باید اجازه بدهد سبک لباس پوشیدنش خیلی طبیعی و خود بخود شکل بگیرد. این چیزی نیست که بتوانی با فکرت آن را بسازی؛باید اجازه بدهی احساساتت ظاهرت را شکل بدهند.

من، در واقع، دستکش تک را از خیلی وقت قبل دست میکردم، اما توجه زیادی جلب نکرده بود تا اینکه ناگهان با آلبوم تریلر در سال 1983 به هدف خورد. من در بعضی از تورهای قدیمی ام در دهه 1970 دستکش دست کرده بودم، و دستکش تک را هم در طول تور آف د وال و همینطور روی جلد آلبوم اجراهای زنده ای که بعد از آن بیرون آمد دست کرده بودم.

دستکش تک خیلی به درد کار نمایش میخورد. خیلی دوستش دارم. یکبار، اتفاقی، در مراسم اهدای جوایز موسیقی آمریکا دستکش سیاه دست کرده بودم که اتفاقاً با سالروز تولد مارتین لوتر کینگ جونیِر مصادف شده بود. بعضی وقت ها اتفاقی که می افتند خیلی جالب هستند.

اعتراف می کنم که دوست دارم چیزی را مد کنم، اما هرگز فکر نمیکردم پوشیدن جوراب سفید اینقدر باب شود. تا همین چند وقت پیش پوشیدن جوراب سفید بی نهایت امّلی دانسته می شد. در دهه 1950 چیز محشری بود، اما در دهه های 60 و 70 سرشان هم می رفت جوراب سفید پا نمیکردند. در نظر اکثر مردم حتی آوردن اسم جوراب سفید هم زشت و امّلی به حساب می آمد.

اما من هیچ وقت از پوشیدنشان دست برنداشتم. هیچ وقت. برادرانم مرا خنگ صدا می زدند، اما برایم مهم نبود. برادرم جرمین از این کارم ناراحت می شد و مامانم را صدا میزد. «مامان، مایکل بازم جورابای سفیدش رو پوشیده. نمیتونی کاری کنی؟ باهاش حرف بزن.» خیلی به تلخی شکایت می کرد. همه به من می گفتند آدم احمقی هستم. امامن همچنان جوراب های سفیدم را پا می کردم، و حالا دوباره جوراب سفید مد شده است. به نظرم این جوراب های سفید فقط مد شده اند تا لج جرمین را در بیاورند. وقتی به این فکر می کنم خنده ام می گیرد. بعد از انتشار تریلر حتی پوشیدن شلوار کوتاه تا بالای مچ پا هم دوباره مد شد و دیگر اشکالی نداشت.

===============
رویکرد من به مد این است که اگر چیزی را ممنوع اعلام کند، من حتماً همان کار را انجام می دهم.

من وقتی در خانه هستم، دوست ندارم شیک و پیک لباس بپوشم. حتی در طول روز هم پیژامه می پوشم. من از پیراهن های فلانل، سوئیشرت ها و شلوار های قدیمی، کلاً از لباس های ساده خوشم می آید.

وقتی بیرون میروم، لباس های شیک تر، شادتر و خوش دوخت تری می پوشم، اما در خانه و در استودیو هر چیزی می پوشم. من خیلی اهل زیورآلات نیستم - تقریباً هیچ چیز - چون جلوی دست و پایم را میگیرند. هر از گاهی بعضی ها به من زیور آلات هدیه می دهند و من هم آنها را بخاطر احساساتی که پشت شان هست نگه می دارم، اما معمولاً آنها را گوشه ای میگذارم. بعضی از آنها دزدیده شده است. مثلاً، جکی گلیسن به من حلقه زیبایی داده بود. او آن را از انگشت خود در آورده بود و داده بود به من. اما آن را دزدیدند و خیلی دلم برایش تنگ شده است، اما نبودش واقعاً اذیتم نمیکند چون حرکتی که انجام داده بود برای من از هر چیز دیگری بیشتر ارزش داشت و این چیزی که کسی نمی تواند آن را از من بیرد. آن حلقه فقط یک چیز مادی بود.

چیزی که واقعاً مرا خوشحال می کند، چیزی که خیلی دوست دارم، خلق کردن است. من واقعاً هیچ اهمیتی به ظواهر دنیوی نمیدهم. من دوست دارم روحم را درون چیزی بگذارم و کاری کنم مردم آن را بپذیرند و دوستش داشته باشند. این احساس فوق العاده ای است.

به همین دلیل ارزش هنر را می دانم. من میکل آنژ و روحی که از خود در آثارش دمیده را بسیار تحسین می کنم. او قبلاً می دانسته که روزی خواهد مرد، اما اثری که خلق می کند به حیات خود ادامه خواهد داد. با دیدن سقف کلیسای سیستین میتوانی بفهمی که او آن را با تمام روحش نقاشی کرده است. در مقطعی از زمان نقاشی اش او حتی یکبار تمام آن را از بین برد و از نو آن را انجام داد چون میخواست کارش عالی باشد. به قول او، «اگر شراب ترش است، آن را دور بریزید.»
من ممکن است به یک نقاشی نگاه کنم و به کلی فراموش کنم کجا هستم. نقاشی تو را با تمام دردها و رنج هایت به درون خود می کشد. با تو حرف میزند. می توانی احساس کنی آن هنرمند چه احساسی داشته است. من همین احساس را به هنر عکاسی هم دارم. یک  عکس تأثرانگیز یا قوی میتواند شاهد گویایی از آنچه گفتم باشد.

مایکل جکسون

۱۸ شهریور ۹۹ ، ۱۵:۲۷ ۰ نظر
پاتروماس

بزن به چاک

قبل از اینکه «بزن به چاک» را بنویسم، به این فکر کرده بودم دلم می خواست آهنگ راکی بنویسم که به خاطرش بروم بیرون و آن را بخرم، اما در عین حال می خواستم چیزی کاملاً متفاوت از آهنگ های راکی باشد که آن زمان از کانال تاپ فورتی رادیو می شنیدم.

من وقتی «بزن به چاک» را می نوشتم، بچه مدرسه ای ها را در نظر داشتم. همیشه دوست داشته ام قطعاتی را خلق کنم که مورد علاقه بچه ها باشد. نوشتن برای آنها و اینکه بدانی آنها چه نوع آهنگی را دوست دارند خیلی جالب و لذت بخش است، چون آنها مخاطبان پرتوقعی هستند. نمی توان آنها را فریب داد. هنوز هم بیشتر از همه من به این گروه از مخاطبانم اهمیت می دهم، چون واقعاً به فکرشان هستم. اگر آنها خوششان بیاید، آن کار عالی است، دیگر برایم مهم نیست جدول چه میگویند.

متن «بزن به چاک» حرفی را بیان می کند که من خودم اگر در دردسر بیفتم به آن حرف عمل می کنم، پیام آن - اینکه باید از خشونت بیزار باشیم - چیزی است که عمیقاً به آن اعتقاد دارم. این آهنگ به بچه ها می گوید زیرک باشند و از دردسر دوری کنند. منظورم این نیست که وقتی یکی دارد با مشت دندان شما را خرد میکند، شما باید آن طرف صورتتان را هم جلو بیاورید تا باز هم مشت بخورید، مگر اینکه به دیواری چسبیده باشید و هیچ چاره دیگری نداشته باشید، بلکه می گویم قبل از اینکه خشونتی در بگیرد از آنجا دور شوید. اگر دعوا کنید کشته شوید، هیچ چیز به دست نیاورده اید و همه چیزتان را نیز از دست داده اید. این شمایید که می بازید، و همینطور تمام کسانی که شما را دوست دارند. همان مفهوم «بزن به چاک» میخواهد به شما برساند. به عقیده من شجاعت حقیقی فیصله دادن به اختلافات بدون هیچ جنگ و دعوایی و برخورداری از خرد برای ممکن ساختن چنین آشتی و مصاله ای است.

مایکل جکسون
=======================

بزن به چاک

۱۷ شهریور ۹۹ ، ۱۵:۰۲ ۰ نظر
پاتروماس

فرار

فرار

تمام این جنون، تمام این تشویش

زمان، فضا، انرژی، تنها، مستند مفاهیم

 

آنچه در خیال دیدیم، چیزی ست که آفریدیم

هر آنچه دوست داشتیم، هر آنچه نفرت داشتیم

 

کجاست آغاز، کجاست پایان

زمان محدود است و بازگشت ناممکن

 

آن عهد های شکسته، چه معنایی داشتند

آن نامه های عاشقانه که هیچ وقت فرستاده نشدند.

================

مایکل جکسون - کتاب رقصاندن رویا

۱۷ شهریور ۹۹ ، ۰۱:۳۰ ۰ نظر
پاتروماس